تبليغاتX
ZoZo.in rain

ZoZo.in rain

همه چیز درست میشه گفتی فردا گریه نکن اشک نریز وقتی بیدار میشی من هنوز اینجام.وقتی بیدار میشی با ترسهات مبارزه میکنی حالا قلبم رو ازت پس میگیرم عکسهات رو رویه زمین میزارم خاطره هام رو پس میگیرم دیگه طاقت ندارم از فرط گریه اشکهام خشکید حالا که روبرویه گذشته قرار گرفتیم و عشقی که به من داشتی... همه اشکها ناپدید شدن فقط کمی زمان لازم بود کمی زمان بیشتر تا ببینم اون نوری که زندگی بهت میده و اون آزادی رو. حالا قلبم رو ازت پس میگیرم عکسهات رو رویه زمین میزارم خاطره هام رو پس میگیرم دیگه تحملشو ندارم از فرط گریه اشکهام خشکید حالا روبرو گذشتهامم اون عشقی که به من داشتی...... اشکام رو ناپدید کرد!!!

(دیگه بیداری شب شده نیمی از زندگیم)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:46  توسط Yasha  | 

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخیه کاغذیه ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا تماشاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند سال خوب و پر از موفقیت داشته باشید (اینم اولین آپم موقع سربازی تا مرخصی بعدی خدانگهدار)
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:21  توسط Yasha  | 

مینویسم بازم مینویسم اینقدر مینویسم تا روحم رویه کاغذ خالی شه

مینویسم چون هنوز چشمام خیسه

مینویسم چون هنوز دستام سرده

مینویسم چون کسی رو تو قلبم راه نمیدم

مینویسم با این که میدونم هیچ وقت نوشته هام رو نمیبینی

مینویسم چون دلم پره

مینویسم چون شب ها تا تو شب به خیر نگی خوابم نمیبره

مینویسم چون هر شب ناراحتم از این که یادت میره داروه هات رو بخوری

مینویسم چون هر جا رو میبینم تو یادم میایی

مینویسم چون تلفنم رنگ میزنه فکر میکنم تویی

مینویسم چون ساده دوست داشتم

مینویسم میخوایی برات از دل تنگیم بنویسم

بنویسم که هر روز کارم شده زل زدن به عکسات

بنویسم که کارم شده تو آینه با خودم حرف زدن

بنویسم که چقدر دل تنگ خندهاتم

بنویسم غروب ها چه حالیم

بنویسم که چن بار رو نیمکت پارک گریه کردم

بنویسم که بویه عطرت هنوز به یادمه

بنویسم که کل دنیا رو حاضرم بیام که باز چشمات رو ببینم

بنویسم چقدر پریشونم

بنویسم موقع نوشتن صورتم بارون میاد

یعنی باز بنویسم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:39  توسط Yasha  | 

چه قدر سخت شده برام!

چه قدر سخته وقتی نیاز داری با کسی حرف بزنی کسی رو نداشته باشی جز کاغذ قلمت

چه قدر سخته وقتی مینویسی کاغذت خیس نشه

چه قدر سخته نشستن رو نیمکتی که یه وقتی جایه هر دو مون بوده

چه قدر سخته هر شب تو خیالت باهاش حرف بزنی

چه قدر سخته وقتی هر شب خوابش رو میبینی ولی نمیتونی با هاش حرف بزنی

چه قدر سخته وقتی عکس تو قاب عکس رو میبینی بغض نکنی

چه قدر سخته وقتی میگن پسر چته عاشق شدی بخوای جلویه اشکهات رو بگیری

چه قدر سخته وقتی میخوایی زنگ بزنی صداشو بشنوی جلویه خودت رو بگیری

چه قدر سخته نخوایی فکر کنی بهش

چه قدر سخته اون آهنگی رو که دوست داشت گوش بدی اشکت در نیاد

چه قدر سخته هر شب منتظر باشی برگرده

چه قدر سخته بخوایی ولی اون نخواد

چه قدر سخته فکر کنی تو رو از یاد برده

چه قدر سخته وقتی بگن پسری از یاد میبری!!!؟

چه قدر سخته هنوز فکر میکنم با منی ولی نیستی!!!

اینها سخته؟

.ولی نبودش برام سخته.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:7  توسط Yasha  | 

بیخیال نمیشم چرا؟؟؟

بازم گذشته هام یادم میاد

مثل یه فیلمی که برام گذاشتن

روز آشنایی

برگایه زرد پائیز

بحث سر گل ها

بارون

اولین بوسه

چشمای خیس

عکس تویه قاب عکس

سری که رویه شونه هایه من بود

قهر کردن هاش

دست هایی که گرمایه دست هایه سرد من بود

خنده ها

عشق!!!

شب زنده داری ها

آخرین باری که دیدمش

آخرین باری که بوسیدمش

آخرین بار که صداشو شنیدم:

از تو بدم میاد میفهمی!!!!

دوست ندارم

همه حرفام دروغ بود

پایان

چه زود به آخر فیلمم رسیدم

کاش کارگردان فیلمم خودم بودم

------------------------

پ .ن 1: ای کاش قسمت 2 یا ۳ یا ۴ یا ۵ یا...... هم داشت فیلمم

پ.ن2: مادرم میگه پسر کاشکی رو کاشتن درنَیومَد

پ.ن۳:خدا یا یه کاری کن ۱۸/۱۱ زود بیاد برم آشخوری خسته شدم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:14  توسط Yasha  | 

چرا راحت دل بستی

چه راحت دلت رو شکستن

چرا راحت غرورت رو زیر پا گذاشتی

چه راحت خوردت کردن

چرا باز قمار بازی کردی

چه راحتم باختی

توف این دنیا توف

شب دوستت دارن صبح....

چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:4  توسط Yasha  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:50  توسط Yasha  | 

یک پسری بوده تو یه روستا

پسری ساده که هر روز صبح میرفته چوپانی

تا اینکه یک روز دخترایی که میومندن برای پر کردن کوزه هاشون لب رود خونه با هم شوخی میکنن که یکی پرت میشه داخل رود خونه پسر که این صحنه رو میبینه خودش رو میندازه تو آب و ختره رو میگیره ولی جریان آب زیاد بوده هردوشن رو داشته میبرده پسره از یه تنه باریک درخت که سر راه آب بوده میگیره چون تنه توان وزن و فشار رو نداشته . داشته میشکسته پسر تنه رو ول میکنه تا دختره نجات پیدا کنه دختره رو دوستاش میکشن بیرون ولی پسره رو آب میبره تا جایی که میخوره به یک سنگ بزرگ اونجا گیر میکنه مردم روستا میان چوپان ما رو هم نجات میدن ولی چوپان بیهوش بوده هفته ها میگذره تا پسرک به هوش بیاد ولی چه فایده دیگه نمی تونسته حرف بزنه تو یه روستا خبره بهوش آمدن پسر همه جا میپیچه دختره با خانواده خودش میان برای دیدنش همونجا پسرک عاشق دختره میشه ولی چه فایده کسی معنی نگاه پسرک رو نمی فهمید چند وقتی میگزره حال پسرک بهتر میشه میره دنبال دختره با یه شاخ گل از اونجا بود که دوستی اونها شروع میشه پسره که به خاطر دختره دیگه نمیتونست حرف بزنه ولی اصلا" ناراحت نبود چون میگفت خدا یه چیز از من گرفت تمام دنیا رو به من داده

با هم هر روز صبح میرفتن به بیرون دختره حرف میزده ولی پسرک چون توان حرف زدن رو نداشته برای دخترک فلوت میزده تا اینکه دختره تو بغل چوپان ما می خوابیده

چند سالی از این ماجرا گذشت چوپان ما حالا یه جوان کامل شده بود دخترک هم یه بانویه زیبا

پسرک با خانواده میرن برای خواستگاری از دختره جواب دختره هم خوب معلوم بود بله رو داد

ولی قبل این که مراسم راه بیفته یه پسری از شهر میاد

پسری که به موهاش روغن میزد. بویه عطر فرنگی میداد به جای اسب سوار مشاین میشد به جای گیوه و لباس های روستایی کت و شلوار میپوشید رویه زمین نمیتونست بشینه و و و

این پسره فرنگ رفته که یکی از آشنه های خان بوده دختره رو میبینه که داره از رود خونه میاد که خیلی زیباست

همون روز به خواستگاریه دختر میره دختر میبینه که این با پسره چوپون ما خیلی فرق داره آدم تحصیل کرده با فرهنگ از یه خانواده اصل نسب دار

بله رو میده!!!!!!!!

پسرک که این حرف رو میشنوه شوکه میشه میره پیش دختر ولی دختر نمیخواست که دیگه چوپون رو ببینه چون دیگه دوستش نداشته

بیچاره پسرک چوپون یک دفعه کل زندگیش رو از دست میده کل امید هاش رو

ولی وقتی دختره و پسر فرنگیه

داشتن میرفتن به شهر که تو این خونه بزگ هایه شهر زندگی کنن

پسرک روستایی ما که رو صورتش داشت بارون میومد برای دخترک یه شاخه گل آورده بود!!

وقتی ماشین دخترک حرکت کرد به طرف شهر پسرک داد زد خوشبخت باشی!!!!

سال ها از این ما جرا میگزره پسرک حالا پیر شده ولی هر روز صبح با یک شاخه گل میره کنار جاده و به انتهای جاده نگاه میکنه که به شهر پر زرق برق میرسه.

 

(اگه اشتباه دیکته ای داره ببخشید دیگه سوادم همین اندازست)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:9  توسط Yasha  | 

چه دنیای شده

تا میخوای حرف بزنی باید لال شی

تا میخوای ببینی باید کور شی

تا میخوای بشنوی باید کر شی

تا میخوای بنوشی باید بمیری

تا میایی اونس بگیری باید جدا شی

چه دنیایه مسخره ای!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:42  توسط Yasha  | 

چه تنگنای سختی است !. یک انسان یا باید بماند یا برود . و این دو هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است . و دریغ که راه سومی هم نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:47  توسط Yasha  |